![]() |
![]() |
|
| سوختم خاکسترم را باد برد تنها يارم مرا از ياد برد. |
|
نه! کاری به کار عشق ندارم! من هیچ چیز و هیچ کسی را دیگر در این زمانه دوست ندارم
انگار این روزگار چشم ندارد من و تو را یک روز خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا هر چیز و هر کسی را که دوستر بداری حتی اگر که یک نخ سیگار یا زهر مار باشد از تو دریغ می کند...
پس من با همه وجودم خودم را زدم به مردن تا روزگار ، دیگر کاری به من نداشته باشد این شعر تازه را هم نا گفته می گذارم ... تا روزگار بو نبرد...
گفتم که کاری به کار عشق ندارم!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 21:25 توسط مهسا |
|
|
وقتي رفتم.......
هيچكي از رفتن من غصه نخورد هيچكي با موندن من شاد نشد وقتي رفتم كسي قلبش نگرفت بغض هيچ آدمي فرياد نشد
وقتي رفتم كسي گريش نگرفت اشكشو كسي نريخت پشت سرم راستي كه بي كسي در بديه منم انگار هميشه تو سفرم
وقتي رفتم كسي غصش نگرفت وقتي رفتم كسي بدرقم نكرد دل من مي خواست تلافي بكنه پس چش هيچ كسي عاشقم نكرد
وقتي رفتم نه كه بارون نگرفت هوا صاف و خيلي آفتابي بود اگه شب مي رفتم و خورشيد نبود آسمون خوب ميدونم مهتابي بود
چشمي بارفتن من خيره نموند به در و آسمونو پنجره مي دونم خيليا گفتن چيزي نيس اينكه ماتم نداره بذار بره
وقتي رفتم كسي اشكش نيومد نيومدهيچ جا صداي گريه اي توي اين دنياي بد هيچكي نداشت از سفر رفتن من گلايه اي
هيچكسي نگاش برام ابري نشد زلزله هيچ دلي روتكون نداد راس راسي واسه كسي مهم نبود نه كه فك كني بود ونشون نداد
چهره هيچكسي پژ مرده نبود گلا اما همه پژمرده بودند كسايي كه واسشون مهم بودم همه شايد يه جوري مرده بودند
كي ميرم كجا ميرم ميام يا نه كسي لااقل اينو سوال نكرد انگاري ميخوام برم خريد هيچكسي چيزي نگفت حلال نكرد
دم رفتن كسي حرفي نزد همه ساكت بودن وبي سروصدا يه نگهبان كه مارونگامي كرد زيرلب گفت به سلامتي كجا؟
اشك وخندم دوتايي كنارهم با يه لحن مهربون جواب دادن انگاري يه عالمه كوهاي سخت ازشهر شونه من افتادن
اين سوال مهربونو بي ريا پرسش ساده يه غريبه بود كسي كه اسم منم نمي دونست زيرچشماش غمي بود داغ وكبود
شعرموبايد يه جوري عوض كنم يابذارمش همينجوربمونه ته قلبم ميخوام اين حقيقتو هركسي دوست داره شعروبخونه
دم رفتن كسي گفت سفربه خير كه واسم غريب وناشناخته بود امااون وقتي رسيد كه قلب من همه آرزوهاشوباخته بود
بهتره اهالي رويامونو بدون توقعي جواب كنيم نبايد حتي روبهترين كسا توي بدترين جاها حساب كنيم
مريم ... خسته شدم
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 1:32 توسط مهسا |
|
|
نمی دانم چرا این گونه است؟ وقتی نگاه عاشق کسی به توست می بینی اما دلت بسته به مهر دیگریست بی اعتنا می گذری و عاشقانه به کسی می نگری که دلش پیش تو نیست.... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 2:14 توسط مهسا |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 22:38 توسط مهسا |
|
|
در دادگاه عشق,سوگندم قلبم بود, وکیلم دلم و حضار,جمعی از عاشقان و دلسوختگان. قاضی,نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس, محکوم شدم به تنهایی و مرگ. کنار چوبه دار از من خواستند تا آخرین خواسته ام را بگویم و من گفتم به تو بگویند: "دوستت دارم برای همیشه" |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 9:14 توسط مهسا |
|
|
بهترین دوست اون دوستی كه بتونی باهاش روی یك سكو ساكت بنشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس كنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی. شادترین افراد لزوماً بهترین چیزها رو ندارن، اونا فقط از آن چه تو راهشون هست بهترین استفاده رو می برن. این پست رو براي شما عزيزان گذاشتم تا براي يك لحظه هم كه شده فكر اون كس يا چيزي كه از دست داديد بيفتيد و براي يك بار ديگه براي به دست آوردن آن سعي كنيد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 5:27 توسط مهسا |
|
|
تنهایی در تارو پود وجودم رخنه کرده، محبوبم نمیدانم چگونه باید برایت از عظمت عشق بگویم در حالی که تو عشق را نادیده میگیری و من در آتش عشق میسوزم . کاش میشد با زبان مریم های عاشق سخن بگویم کاش تو به زبان اطلسی آشنا بودی و کاش زبان گلدان هارا میفهمیدی به اندازه ی تمام فرداها ی نیامده عاشقم و به جرئت قسم یاد میکنم که عاشق بمانم تا همیشه تا مرز بودن . چه طور میتوانم با تو بودن را تجربه کنم در حالی که بی تو ماندم ! مرا به یاد آور در روزهای سرد تنهایی و در شبهای خلوت مهتابی ، برایم قطره ای اشک نریز که من لایق اشک های تو نیستم و بدان که من عاشقم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 1:57 توسط مهسا |
|
|
وقتی نگاهم میكرد تمام وجودم می لرزید ، تنها كسی بود كه مرا اینگونه عاشق كرد ، دلم می خواست بدونه كه چقدر دوستش دارم اما او همیشه با من سرد و رسمی بود . |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 0:3 توسط مهسا |
|
|
میدانم
به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و باشد، گريه نمیکنم آن روز نزديک به جادهای از اينجا دور آن روز غروب حالا بيا برويم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 6:1 توسط مهسا |
|
|
عشق يعنی تشنهای خود نيز اگر ، |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 0:45 توسط مهسا |
|
|
يه وقتايي به چشم من از خود من خودي تري
وقت فروريختن تن تنها اميد آخري يه وقتايي غريبه اي رنگ غروب رفتني تو روز ويرون دلم هر چي كه ساختي ميشكني براي من مثل چشام نزديكي اما دور ميشي براي بيقراري يام فاصله صبور ميشي كجا رو داري ميپايي عاقبت نگات منم منم كه توي آسمون طرح چشاتو ميزنم ميري يه جا كه دست من نتونه پيدات بكنه نتونه جاده راهشو نثار پاهات بكنه غريبگي نكن عزيز تو لحظه هاي بي اميد واسه كسي كه وعده رفاقت از تو مي شنيد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 11:55 توسط مهسا |
|
|
ليلي زير درخت انارنشست درخت انارعاشق شدگل دادسرخ سرخ گلها اناري شدداغ داغ هراناري هزارتادانه داشت دانه ها عاشق بودند دانه هاتوي انارجا نمي شدند انار كوچك بودانارها ترك برداشت خون انار روي دست ليلي چكيد ليلي انار ترك خورده راازشاخه چيدمجنون به ليلي اش رسيد خداگفت:راز رسيدن فقط همين بود كافي است انار دلت ترك بخورد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 9:1 توسط مهسا |
|
|
یکی بود یکی نبود اون که بود تو بودی اون که توی قلب تو نبود من بودم یکی داشت یکی نداشت اون که داشت تو بودی اون که جز تو کسی رو نداشت من بودم یکی خواست یکی نخواست اون که خواست تو بودی اون که نخواست از تو جدا بشه من بودم یکی رفت یکی نرفت اون که رفت تو بودی اون که نرفت تا از تو جدا بشه من بودم معلم پرسيد عشق چند بخشه زود دستمو بالا گرفتم :يک بخش اما ازوقتي تورا شناختم فهميدم عشق 3 بخشه :1 عطش ديدن تو:2 شوق با توبودن :3 واندوه بي تو بود
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:6 توسط مهسا |
|
|
شب رفتنت غزيزم هرگز از يادم نمي ره واسه هر كسي كه مي گم قصه اش آتيش مي گيره دل من يه دريا خون بود چشم تويه دنيا ترديد آخرين لحظه نگاهت غصه داشت بازولي خنديد شب رفتنت يه ماهي توي خشكي رفت وجون داد زلزله خيلي دلارو اون شب ازغصه تكون داد غما اون شب شيشه هاي خونه روزدن شكستن توچرا ازاين جارفتي تو كه مثل قصه هاي گله ام از چه چيزي باشه نه بدي نه بي وفايي شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشكي بودن قحطي سفيد يابود همه انگار مشكي بودن سرنوشت ما يه ميدون زندگي ولي يه بازي پيش اسم مانوشتن حقته بايد ببازي
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 9:1 توسط مهسا |
|
|
می گی گل ودوست داری ولی می چینیش می گی بارون رو دوست دای با چتر می ری زیرش می گی پرنده رو دوست داری توقفس می ندازیش پس چه جور باورکنم وقتی می گی دوسم داری؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 7:20 توسط مهسا |
|
|
فاصله ای نیست ازدست عزیزان چه بگویم گله ای نیست هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست چلچله ای نیست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 5:34 توسط مهسا |
|
|
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک، شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک عيدتان مبارك |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 1:25 توسط مهسا |
|
|
یه روز با هم قرار گذاشتیم که واسه همیشه همدیگرو دوست داشته باشیم
روی کاغذ دلامون بنویسیم که هرگز همدیگرو فراموش نکنیم من خودکاری برداشتم و پر رنگ نوشتم که " هرگز فراموشت نخواهم کرد" اما ندونستم چرا اون منو فراموش کرد ....؟؟!! تا اینکه یه روز فهمیدم که اون تنها با مدادی فریبم داد.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 6:30 توسط مهسا |
|
|
تمام زندگي تكراريست بيهوده تكرار لحضه هاي شادي وغم تكرار اشك هاي بي جان تكرار عشق هاي بيهوده شايد شب وستاره كه رنگ سپيدي هاي دروغين رانمي بينند خوشبخترين هستند |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم اسفند 1386ساعت 0:14 توسط مهسا |
|
|
تپش قلب دلیلی دارد .... من سوالی دارم .... تپش قلب من از بابت چیست ؟!؟ من به دنبال کسی می گردم که دلیل تپش قلب مرا می داند |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 0:27 توسط مهسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سوختم خاکسترم راباد برد تنها یارم مرا ازیاد برد
سلام من از یه جایی ازهمین سرزمین هستم امیدم فقط به خدایی است که درهمین نزدیکیست منتظر نظرات قشنگتون هستم بدرود |
| پیوندهای روزانه |
|
شهاب خیال عشق آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
دوست داشتني ترين وبلاگ دوستي عزيز عزيزم سايه جون افسون وترانه نسل سوخته راز دل شادي حروم(آقا سجاد) يه رهگذر به قول خودش (افسرده) ديوونه بارون زده وبلاگ عاشقانه پسراي شيطون دانشگاه ازدواج موقت |
|
RSS
|