تبليغاتX
تنها
سوختم خاکسترم را باد برد تنها يارم مرا از ياد برد.

نه!

کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ چیز و هیچ کسی را

                                 دیگر

                                  در این زمانه دوست ندارم

 

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

                                      یک روز

                                      خوشحال و بی ملال ببیند

 

زیرا

هر چیز و هر کسی را

                         که دوستر بداری

حتی اگر که یک نخ سیگار

                         یا زهر مار باشد

از تو دریغ می کند...

 

پس

من  با همه وجودم

                       خودم را زدم به مردن

تا روزگار ، دیگر

                      کاری به من نداشته باشد

این شعر تازه  را هم

                                 نا گفته می گذارم ...

تا روزگار بو نبرد...

 

گفتم که

           کاری به کار عشق ندارم!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 21:25  توسط مهسا | 

وقتي رفتم.......

 

 

هيچكي از رفتن من غصه نخورد

هيچكي  با  موندن  من  شاد   نشد

وقتي   رفتم  كسي  قلبش   نگرفت

بغض  هيچ   آدمي    فرياد     نشد

 

 

وقتي  رفتم  كسي  گريش  نگرفت

اشكشو  كسي  نريخت  پشت سرم

راستي   كه  بي  كسي  در  بديه

منم   انگار  هميشه   تو    سفرم

 

 

وقتي رفتم كسي غصش نگرفت

وقتي  رفتم  كسي  بدرقم  نكرد

دل من مي خواست تلافي  بكنه

پس چش هيچ كسي عاشقم نكرد

 

 

وقتي رفتم  نه كه بارون نگرفت

هوا  صاف  و خيلي  آفتابي  بود

اگه شب مي رفتم و خورشيد نبود

آسمون خوب ميدونم مهتابي بود

 

 

چشمي بارفتن من خيره نموند

به   در  و  آسمونو   پنجره

مي دونم خيليا گفتن چيزي نيس

اينكه  ماتم  نداره  بذار  بره

 

وقتي رفتم كسي اشكش نيومد

نيومدهيچ جا  صداي گريه اي

توي اين دنياي بد هيچكي نداشت

از  سفر رفتن   من    گلايه  اي

 

هيچكسي نگاش برام ابري نشد

زلزله  هيچ دلي  روتكون   نداد

راس راسي واسه كسي مهم نبود

نه كه  فك كني بود ونشون   نداد

 

 

چهره  هيچكسي  پژ مرده   نبود

گلا   اما همه   پژمرده    بودند

كسايي   كه  واسشون مهم بودم

همه  شايد يه جوري مرده بودند

 

 

كي   ميرم  كجا ميرم ميام   يا نه

كسي    لااقل   اينو سوال    نكرد

انگاري    ميخوام   برم      خريد

هيچكسي  چيزي نگفت حلال نكرد

 

 

دم  رفتن  كسي    حرفي   نزد

همه ساكت بودن وبي سروصدا

يه نگهبان كه مارونگامي كرد

زيرلب گفت به سلامتي كجا؟

 

 

اشك وخندم دوتايي كنارهم

با يه لحن مهربون جواب دادن

انگاري يه عالمه كوهاي سخت

ازشهر شونه  من   افتادن

 

 

اين سوال مهربونو بي ريا

پرسش ساده يه غريبه بود

كسي كه اسم منم نمي دونست

زيرچشماش غمي بود داغ وكبود

 

 

شعرموبايد يه جوري عوض كنم

يابذارمش همينجوربمونه

ته قلبم ميخوام اين حقيقتو

هركسي دوست داره شعروبخونه

 

 

دم رفتن كسي گفت سفربه خير

كه واسم غريب وناشناخته بود

امااون وقتي رسيد كه قلب من

همه آرزوهاشوباخته بود

 

 

بهتره اهالي رويامونو

بدون توقعي جواب كنيم

نبايد حتي روبهترين كسا

توي بدترين جاها حساب كنيم

 

 

                                                      مريم ...

 خسته شدم

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 1:32  توسط مهسا | 

نمی دانم چرا این گونه است؟


وقتی نگاه عاشق کسی به توست می بینی


اما دلت بسته به مهر دیگریست


بی اعتنا می گذری


و عاشقانه به کسی می نگری


که دلش پیش تو نیست....

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 2:14  توسط مهسا | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 22:38  توسط مهسا | 

در دادگاه عشق,سوگندم قلبم بود,

وکیلم دلم و حضار,جمعی از عاشقان

 و دلسوختگان.

قاضی,نامم را بلند خواند و گناهم را

دوست داشتن تو اعلام کرد و سپس,

محکوم شدم به تنهایی و مرگ.

کنار چوبه دار از من خواستند 

تا آخرین خواسته ام را بگویم و من

گفتم به تو بگویند: "دوستت دارم برای

همیشه"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 9:14  توسط مهسا | 

بهترین دوست اون دوستی كه بتونی باهاش روی یك سكو ساكت بنشینی و چیزی نگی و وقتی ازش دور میشی حس كنی بهترین گفتگوی عمرت رو داشتی.
ما واقعاً تا چیزی را از دست ندیم، قدرش را نمی‌دونیم،ولی در عین حال تا وقتی كه چیزی رو دوباره بدست نیاریم، نمی‌دونیم چیزی را از دست دادیم.
اینكه تمام عشقت رو به كسی بدی، تضمینی بر این نیست كه اون هم همین كارو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش، فقط منتظر باش تا اینكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اینطور نشد، خوشحال باش كه توی دل تو رشد كرده.
در یك دقیقه میشه یك نفر رو خرد كرد، در یك ساعت میشه كسی را دوست داشت و در یك روز میشه عاشق شد ولی یك عمرطول میكشه تا كسی رو فراموش كرد.
دنبال نگاه‌ها نرو، چون میتونن گولت بزنن، دنبال دارایی نرو چون كم‌كم افول می‌كنه دنبال كسی برو كه باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یك لبخند میشه یه روز تیره را روشن كرد. كسی را پیدا كن كه تو را شاد كنه.
دقایقی توی زندگی هستن كه دلت برای كسی اونقدر تنگ میشه كه میخوای اونو را از رویات بیرون بكشی و تویدنیای واقعی بغلش كنی.
رویایی رو ببین كه میخوای. جایی برو كه دوست داری. چیزی باش كه میخوای باشی. چون فقط یك جون داری و یك شانس برای اینكه هر چی دوست داری انجام بدی.
آرزو می‌كنم به اندازه كافی شادی داشته باشی تا خوش باشی، به اندازه كافی بكوشی تا قوی باشی، به اندازه كافی اندوه داشته باشی تا یك انسان باقی بمونی و به اندازه كافی امید تا خوشحال بمونی.
همیشه خودت و جای دیگران بگذار، اگر حس میكنی چیزی ناراحتت میكنه، احتمالاً دیگران را آزار میده.

شادترین افراد لزوماً بهترین چیزها رو ندارن، اونا فقط از آن چه تو راهشون هست بهترین استفاده رو می برن.
شادی برای اونایی كه گریه می‌كنن و یا صدمه می‌بینن زنده است. برای اونایی كه دنبالش میگردن و اونایی كه امتحانش كردن. چون فقط اینها هستن كه اهمیت دیگران رو تو زندگیشون می فهمن.
عشق با یك لبخند شروع میشه، با یك بوسه رشد میكنه و بایك اشك تموم میشه. روشنترین آینده همیشه روی گذشته فراموش شده، شكل میگیره. نمیشه تا وقتی كه دردها ورنجها را دور نریختی، توی زندگی به درستی پیش بری.
وقتی به دنیا اومدی، تو تنها كسی بودی كه گریه می‌كردی و بقیه می‌خندیدن. سعی كن یه طوری زندگی كنی كه وقتی رفتی، تنها تو بخندی و بقیه گریه كنن. 

این پست رو براي شما عزيزان گذاشتم تا براي يك لحظه هم كه شده فكر اون كس يا چيزي كه از دست داديد

بيفتيد و براي يك بار ديگه براي به دست آوردن آن سعي كنيد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 5:27  توسط مهسا | 

تنهایی در تارو پود وجودم رخنه کرده، محبوبم نمیدانم چگونه باید برایت از عظمت عشق بگویم در حالی که تو عشق را نادیده میگیری و من در آتش عشق میسوزم . کاش میشد با زبان مریم های عاشق سخن بگویم کاش تو به زبان اطلسی آشنا بودی و کاش زبان گلدان هارا میفهمیدی به اندازه ی تمام فرداها ی نیامده عاشقم و به جرئت قسم یاد میکنم که عاشق بمانم تا همیشه تا مرز بودن . چه طور میتوانم با تو بودن را تجربه کنم در حالی که بی تو ماندم ! مرا به یاد آور در روزهای سرد تنهایی و در شبهای خلوت مهتابی ، برایم قطره ای اشک نریز که من لایق اشک های تو نیستم و بدان که من عاشقم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 1:57  توسط مهسا | 

وقتی نگاهم میكرد تمام وجودم می لرزید ، تنها كسی بود كه مرا اینگونه عاشق كرد ، دلم می خواست بدونه كه چقدر دوستش دارم اما او همیشه با من سرد و رسمی بود .
به خاطرش به علاقه خیلی ها پشت كردم اما باز هم ...
یك روز به هم برخورد كردیم ، ازم دعوت كرد ، احساس خوبی داشتم ، اون روز خیلی حرف زدیم اما اینبار هم سرد و رسمی ...
سالها گذشت درسمان هم تمام شد ، آخرین باری بود كه می دیدمش ، یعنی میدانستم كه این آخرین بار است ، آخرین حرف ما فقط یه نگاه بود ...
و در آخر گفت خدانگهدار ...
من رفتم و او رفت ، من با اندیشه او و او با اندیشه فرداها ...
زمانی گذشت با خبر شدم كه ازدواج كرده ، میگفتند او دیگر شاد نیست ، نمیدانستم چرا من به تنهایی خود فكر میكردم ...
سالها گذشت او را دیدم ، این بار جسم بی روحش را در مراسم خاك سپاریش ، سردی جسمش مرا یاد سخنانش میانداخت ، حرفهایی سرد و بی روح ...
دیگر نخندیدم از او هیچی به یادگار نداشتم جز یك نگاه ...
دفتر خاطراتش بدستم رسید با اندوهی فراوان آن را ورق زدم ، آخرین نوشته اش مربوط به آخرین دیدارمان بود . خواندم نوشته اش را : امروز برای آخرین بار دیدمش ، چقدر زیبا شده بود ، هم زیبا بود هم مهربان ، وقتی نگاهم میكرد دلم میلرزید ، برق نگاهش نگذاشت بگویم كه چقدر دوستش دارم ...
من دیگر به تنهایی خود فكر نمی كنم به غروری كه فاصله را رقم زد می اندیشم ...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 0:3  توسط مهسا | 

می‌دانم


حالا سالهاست که ديگر هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد

حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری

من ديدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده

هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازه‌ی نعنای نورسيده می‌آيد

پس بگو قرار بود که تو بيايی و ... من نمی‌دانستم!
دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گريه‌ام
پس اين همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟


حالا که آمدی
حرفِ ما بسيار،
وقتِ ما اندک،
آسمان هم که بارانی‌ست ...!

به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و
دوری از ديدگانِ دريا نيست!
سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟
می‌دانم که می‌مانی
پس لااقل باران را بهانه کُن
دارد باران می‌آيد.

مگر می‌شود نيامده باز
به جانبِ آن همه بی‌نشانیِ دريا برگردی؟

پس تکليف طاقت اين همه علاقه چه می‌شود؟!

تو که تا ساعت اين صحبتِ ناتمام
تمامم نمی‌کنی، ها!؟

باشد، گريه نمی‌کنم
گاهی اوقات هر کسی حتی
از احتمالِ شوقی شبيهِ همين حالای من هم به گريه می‌افتد.

چه عيبی دارد!
اصلا چه فرقی دارد
هنوز باد می‌آيد،‌ باران می‌آيد
هنوز هم می‌دانم هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا کم نيستند، اهلِ هوای علاقه و احتمال
که فرقِ ميان فاصله را تا گفتگوی گريه می‌فهمند
فقط وقتشان اندک و حرفشان بسيار و
آسمان هم که بارانی‌ست ...!

آن روز نزديک به جاده‌ای از اينجا دور
دختری کنار نرده‌های نازک پيچک‌پوش
هی مرا می‌نگريست
جواب ساده‌اش به دعوت دريانديدگان
اشاره‌ی روشنی شبيه نمی‌آيم تو بود.
مثلِ تو بود و بعد از تو بود
که نزديکتر از يک سلامِ پنهانی
مرا از بارشِ نابهنگامِ بارانی بی‌مجال
خبر داد و رفت.
نه چتری با خود آورده بود
نه انگار آشنايی در اين حوالیِ‌ ناآشنا ...!
رو به شمالِ پيچک‌پوش
پنجره‌های کوچکِ پلک بسته‌ای را در باد
نشانم داده بود
من منظورِ ماه را نفهميدم
فقط ناگهان نرده‌های چوبیِ نازک
پُر از جوانه‌ی بيد و چراغ و ستاره شد
او نبود، رفته بود او
او رفته بود و فقط
روسریِ خيس پُر از بوی گريه بر نرده‌ها پيدا بود.

آن روز غروب
من از نور خالص آسمان بودم
هی آوازت داده بودم بيا
يک دَم انگار برگشتی،‌ نگاهم کردی
حسی غريب در بادِ نابَلَد پَرپَر می‌زد
جز من کسی تُرا نديده بود
تو بوی آهوی خفته در پناهِ صخره‌ی خسته می‌دادی
تو در پسِ جامه‌های عزادارانِ آينه پنهان بودی
تو بوی پروانه در سايه‌سارِ‌ ياس می‌دادی.


يادت هست
زيرِ طاقیِ بازار مسگران
کبوتر بچه‌ی بی‌نشانی هی پَرپَر می‌زد
ما راهمان را گُم کرده بوديم ری‌را!
يادت هست
من با چشمان تو
اندوهِ آزادی هزار پرنده‌ی بی‌راه را
گريسته بودم و تو نمی‌دانستی!


آن روز بازار پُر از بوی سوسن و ستاره و شب‌بو بود
من خودم ديدم دعای تو بر بالِ پرنده از پهنه‌ی طاقی گذشت
چه شوقی شبستانِ رويا را گرفته بود،
دعای تو و آن پرنده‌ی بی‌قرار
هر دو پَرپَر زدند، رفتند
بر قوسِ کاشی شکسته نشستند.

حالا بيا برويم
برويم پای هر پنجره
روی هر ديوار و
بر سنگ هر دامنه
خطی از خوابِ دوستت‌دارمِ تنهايی را
برای مردمان ساده بنويسيم
مردمان ساده‌ی بی‌نصيبِ من
هوای تازه می‌‌خواهند!
ترانه‌ی روشن، تبسم بی‌سبب و
اندکی حقيقتِ نزديک به زندگی.


يادت هست؟
گفتی نشانی ميهن من همين گندمِ سبز
همين گهواره‌ی بنفش
همين بوسه‌ی مايل به طعمِ ترانه است؟
ها ری‌را ...!
من به خانه برمی‌گردم،
هنوز هم يک ديدار ساده می‌تواند
سرآغازِ‌ پرسه‌ای غريب در کوچهْ‌باغِ باران باشد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 6:1  توسط مهسا | 

عشق يعنی تشنه‌ای خود نيز اگر ،
واگذاری آب را بر تشنه‌تر! ...

عشق يعنی ساقی كوثر شدن
بی پر و بی پيكر و بی سر شدن! ...

عشق يعنی خدمت بی منتی
عشق يعنی طاعت ِ بی جنتی! ...

گاه بر بی‌احترامی ، احترام
بخشش و مردی به جای انتقام! ...

عشق را ديدی خودت را خاک كن!
سينه‌ات را در حضورش چاک كن! ...

عشق آمد ؛ خويش را گم كن عزيز!
قوّت‌ات را ، قـُـوت ِ مردم كن عزيز! ...

عشق يعنی مشكلی آسان كنی
دردی از درمانده‌ای درمان كنی! ...

عشق يعنی خويشتن را گم كنی
عشق يعنی خويش را گندم كنی! ...

عشق يعنی نان ده و از دين مپرس!
در مقام بخشش از آيين مپرس! ...

هر كسی او را خدايش جان دهد ،
آدمی بايد كه او را نان دهد! ... *

در تنور عاشقی سردی مكن
در مقام عشق ، نامردی مكن! ...

لاف مردی می‌زنی! مردانه باش!
در مسير عاشقی ، افسانه باش! ...

دين نداری ، مردمی آزاده باش!
هر چه بالا می‌روی ، افتاده باش! ...

در پناه دين ، دكان‌داری مكن!
چون به خلوت می‌روی ، كاری مكن! ...

عشق يعنی ظاهر باطن نما!
باطنی آكنده از نور خدا! ...

عشق يعنی عارف ِ بی خرقه‌ای!
عشق يعنی بنده‌ی بی فِرقه‌ای! ...

عشق يعنی آن‌چنان در نيستی ،
تا كه معشوقت نداند كيستی! ...

عشق يعنی ذهن زيباآفرين
آسمانی كردن ِ روی زمين! ...

عشق گويد مست شو گر عاقلی
از شراب غير انگوری ولی! ...

هر كه با عشق آشنا شد ، مست شد!
وارد يک راه بی بن‌بست شد! ...

كاش در جامم شراب ِ عشق باد
خانه‌ی جانم خراب ِ عشق باد! ...

هر كجا عشق آيد و ساكن شود ،
هر چه ناممكن بوَد ، ممكن شود! ...

در جهان هر كار خوب و ماندنی‌ست ،
ردّپای عشق در او ديدنی‌ست! ...

شعرهای خوب ِ ديوان جهان ،
سِرّ عشق است و سرود عاشقان! ...

« سالک »! آری ... ؛ عشق رمزی در دل‌ست
شرح و وصف ِ عشق كاری مشكل است! ...

عشق يعنی شور هستی در كلام!
عشق يعنی شعر ، مستی ، والسلام! ...

                                                            

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 0:45  توسط مهسا | 
يه وقتايي به چشم من از خود من خودي تري
                                            وقت فروريختن تن تنها اميد آخري
يه وقتايي غريبه اي رنگ غروب رفتني
                                تو روز ويرون دلم هر چي كه ساختي ميشكني
براي من مثل چشام نزديكي اما دور ميشي
                                 براي بيقراري يام فاصله صبور ميشي
كجا رو داري ميپايي عاقبت نگات منم
                                  منم كه توي آسمون طرح چشاتو ميزنم
ميري يه جا كه دست من نتونه پيدات بكنه
                                    نتونه جاده راهشو نثار پاهات بكنه
غريبگي نكن عزيز تو لحظه هاي بي اميد
                                   واسه كسي كه وعده رفاقت از تو مي شنيد
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 11:55  توسط مهسا | 

ليلي زير درخت انارنشست

 

درخت انارعاشق شدگل دادسرخ سرخ

 

گلها اناري شدداغ داغ هراناري هزارتادانه داشت

 

دانه ها عاشق بودند دانه هاتوي انارجا نمي شدند

 

انار كوچك بودانارها ترك برداشت

 

خون انار روي دست ليلي چكيد

 

ليلي انار ترك خورده راازشاخه چيدمجنون به ليلي اش

رسيد

 

خداگفت:راز رسيدن فقط همين بود

 

كافي است انار دلت ترك بخورد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 9:1  توسط مهسا | 
 

یکی بود یکی نبود اون که بود تو بودی اون که توی قلب تو نبود من بودم یکی داشت یکی نداشت اون که داشت تو بودی اون که جز تو کسی رو نداشت من بودم یکی خواست یکی نخواست اون که خواست تو بودی اون که نخواست از تو جدا بشه من بودم یکی رفت یکی نرفت اون که رفت تو بودی اون که نرفت تا از تو جدا بشه من بودم

 

 

معلم پرسيد عشق چند بخشه زود دستمو بالا گرفتم :يک بخش اما ازوقتي تورا شناختم فهميدم عشق 3 بخشه :1 عطش ديدن تو:2 شوق با توبودن :3 واندوه بي تو بود

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:6  توسط مهسا | 

شب رفتنت غزيزم هرگز از يادم نمي ره

 

واسه هر كسي كه  مي گم قصه اش آتيش مي گيره

 

دل من يه دريا خون بود چشم تويه دنيا ترديد

 

آخرين لحظه نگاهت غصه داشت بازولي خنديد

 

شب رفتنت يه ماهي توي خشكي رفت وجون داد

 

زلزله خيلي دلارو اون شب ازغصه تكون داد

 

غما اون شب شيشه هاي خونه روزدن شكستن

 

توچرا ازاين جارفتي تو كه مثل قصه هاي

 

گله ام از چه چيزي باشه نه بدي نه بي وفايي

 

شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشكي بودن

 

قحطي سفيد يابود همه انگار مشكي بودن

 

سرنوشت ما يه ميدون زندگي ولي يه بازي

 

پيش اسم مانوشتن حقته بايد ببازيL

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 9:1  توسط مهسا | 

می گی گل ودوست داری ولی می چینیش

می گی بارون رو دوست دای با چتر می ری زیرش

می گی پرنده رو دوست داری توقفس می ندازیش

پس چه جور باورکنم وقتی می گی دوسم داری؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 7:20  توسط مهسا | 

فاصله ای نیست

ازدست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سر گرم به خود زخم زدن در همه عمرم
 
هر لحظه ،

هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست
 
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
 
گر هم گله ای هست ، دگر حوصله ای نیست
حوصله ای نیست
حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
 
هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست
 
دیریست که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست

چلچله ای نیست
در حسرت دیدار تو آواره ترینم
 
هر چند که تا منزل تو ، فاصله ای نیست
 
فاصله ای نیست

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 5:34  توسط مهسا | 

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک، شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابر سپید ، برگ های سبز بید ،
عطر نرگس ، رقص باد ، نغمه ی شوق پرستوهای شاد ،
خلوت گرم کبوترهای مست، نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها، خوش به حال دانه ها و سبزه ها،
خوش به حال غنچه های نیمه باز، خوش به حال دختر میخک ، که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب، خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه ی رنگین نمی پوشی به کام, باده ی رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست, جامت از آن می که می باید تهیست
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم, ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
 
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ, هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

عيدتان مبارك

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 1:25  توسط مهسا | 
یه روز با هم قرار گذاشتیم که واسه همیشه همدیگرو دوست داشته باشیم

روی کاغذ دلامون بنویسیم که هرگز همدیگرو فراموش نکنیم

من خودکاری برداشتم و پر رنگ نوشتم که " هرگز فراموشت نخواهم کرد"

اما ندونستم چرا اون منو فراموش کرد ....؟؟!!

تا اینکه یه روز فهمیدم که اون تنها با مدادی فریبم داد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 6:30  توسط مهسا | 

            تمام زندگي تكراريست بيهوده

 

            تكرار لحضه هاي شادي وغم

 

          تكرار اشك هاي  بي جان

 

         تكرار عشق هاي بيهوده

 

        شايد شب وستاره كه رنگ

 

         سپيدي هاي دروغين رانمي بينند

 

               خوشبخترين هستند

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 0:14  توسط مهسا | 

تپش قلب دلیلی دارد  ....

من سوالی دارم  .... 

تپش قلب من از بابت چیست ؟!؟ 

من به دنبال کسی می گردم

 که دلیل تپش قلب مرا می داند

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 0:27  توسط مهسا |